|
|
|
||||
|
گزارش تصویری از تولد بهار خانوم (تا مامان سمیراش وقت کنه وبیاد از خاطراتش مفصل بنویسه)
تولد بهار به کمک بي شائبه پريسا جون(خيلي خيلي خيلي ازش ممنونيم) با تم کيتي برگزار کرديم.
بهار دروسط کيتي هاي در حال آماده شده براي تولدش خونه خاله پريسا جون
بهار قبل از مراسم در حال تمرين رقص
کيک کيتي بهار
بدون شرح
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 17:30 توسط مامانی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بهار در حیاط ایاصوفیا ۵/۷/۹۰
بهار همراه دوستی که پیدا کرده در سالن مد چرم کیف و کفش بهار در حال غر زدن برای گرفتن دوربین از بابا به بهانه اینکه مال مامانم (تو این سفر بهار مالکیت خاصی سر وسایل من نشون میداد دوربین من َموبایل من و...
بهار در حال خوردن مینی مینی (توی این یک هفته ای جز آبمیوه و مینی مینی و نون چیز دیگه ای نخورد) بهار در جزیره بیوک آدا با بابا نصرت در حال دوچرخه سواری(مامانی قول میدی که یاد گرفتی به مامان سمیرا یاد بدی )۷/۷/۹۰ بهار و عمونا در حال خوردن استخوان در رستوران خیابان استقلال(۸/۷/۹۰ شب) بهار و عمونا درجلوی هتل خیابان ایاصوفیا ما امسال بالاخره بعد از مدتها که تصمیم بر سفر خارج داشتیم بعلتهای مختلف منجمله کوچیکی بهار و ۰۰۰ عقب افتاده بود از تاریخ ۴/۷/۹۰ لغایت ۱۱/۷/۹۰ عزممان را جزم کرده و با عمه مری و عمونا راهی ترکیه شدیم .کلی قبلش استرس بهار و سفر داشتم که خدا را شکر با زحمت بی دریغ عمه مریم جون و عمو امین سفر خوبی را داشتیم.بهار یک کم بهش سخت گذشت هم از نظر غذایی و هم از نظر کلافه گی از جاهای شلوغ که بعد از یکی دوبار به این نتیجه رسیدیم که هرجایی میریم نوبتی بهار را در فضای سبز و بیرون محوطه نگه داریم که هم به او سخت نگذره هم به ما.از نظر غذایی هم که عزیزکم جز مینی مینی و نون و آبمیوه و صد البته می می مامان چیز دیگه ای نخورد. از ترکیه بگم که خیلی خیلی زیبا و جذاب بود و به ما خیلی خوش گذشت .از ایاصوفیا و مسجد عثمانی و جزیره بیوک آداو پل بسفر وکشتی سواری و پیاده روی کنار پل بسفر و خیابان استقلال و میدان تقسیم و تاپ قاپی تا غذاهای متنوع ترکیه که چند روز اول که رستورانی غذا میخوردیم و برنجی که فهمیدیم دو نوع برنج دارند یکی گندم و یکی برنج و آخر سر دلمون لک زده بود برای یک برنج آبکشی ایرانی گرفته و کمپیر که سیب زمینی کبابی شکم پر با طعمهای مختلف و ترکهایی که از نظر امکانات و پیشرفت در حد و حدود ایران بودند و چیست که اینقدر اسمشان درخشانتر از ایران است.
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 8:8 توسط مامانی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بهار هنوز با مامان سيماشون در حال رفت و آمد به شهميرزاد هست و ماهم در رفت و آمد .حتي جوجو هاي بهار هم ييلاق قشلاق ميكنن و مرتب در حال رفت و آمد هستند.و بهار كلي با اونا بازي مكنه.ياد گرفته دستش دونه ميذاره و جوجو ها ميان از دستش ميخورن.ميگه دست نوت.(دستم را نوك زدند).غذا از بالاي قفس براشون مياندازه و اونا ميپرن كه بگيرن و بهار ريسه ميره. امسال ماه رمضان با بهار حال و هواي ديگري داشت .تصميم گرفته بودم كه روزه هايم را بگيرم با بهار.كمي مشكل از زماني كه از اداره مي آمدم انتظار همان مقدار شير و همان سرحالي را ازمن داشت كه دست مامان سيما و بابا محمد درد نكنه خيلي خيلي ازاونها ممنونم كه حواس بهار را پرت ميكردند و همش او را بيرون ميبردن كه كمتر با من باشه و كمتر شير بخوره.با روزهاي بلند امسال . بهار قبل از همه سر سفره افطار مينشست و اونقدر قشنگ به همه چيز انگشت ميزد كه بعد ازاون چقدر خوشمزه بود از اونا خوردن. بهار كم كم ياد گرفته با كلمات محدودي كه بلد (يعني درست بلد چون به اندازه كافي همه كلمات را ميگه حتي بيشتر از سن خودش)جمله بسازه اولين جمله اي كه من ازش بياد دارم و گفته.آلا جوجو كجا.جوجو كجا.آكان كجا. شعرخواندن بهار هم خيلي بامزه است مثلا از يك قسمت شعر ميگيره و جايي كه بلده را ميگه مثلا بع بع دنده نه نه.يا وقتي بهش با با نصرت ميگه عشق من كيه ميگه منم من.يا آوازه شهر و زمان كيه منم من.از تبليغ برنج محسن ياد گرفته. سر وسايل مامان سميرا هم تا دلتون بخواد از دو ماه پيش ادعا ميكرد اساسي . از وقتي خاله عزت كه رفته بوديم خونه دايي قدرت شون روسري من را سر كرد بدون كه بهار چيكار كرد و كلي گريه و روسري از سرخاله كشيدن گرفته تا وقتي مامان مهري براي سربه سر گذاشتن بهار مانتو يا روسري من را ميپوشه بهار از تنش در ميره .(يه خاطره از ورامين رفتنمون يادم رفت بنويسم كه اينجا مينويسم نيمه شعبان 26 تير ماه رفتيم پيش دايي شون امير پسر دايييم هم با خانومش اونجا بود اونقدر به بهار محبت كرد و بهار با اينكه از آدمهاي غربيه غريبي ميكنه اونقدر با دايي امير دوست شده بود كه اسمش را همون بار اول گفت و وقتي بغل اون ميرفت ديگه ماماني را كار نداشت باهم رفتيم يك پاساژي كه بالاش شهر بازي بود ومن ميترسيدم بهار از وسايلش خوشش نياد و نتونه سوار شه كه اونقدر جذب وسيله ها شد و چند بار از هر كدام سوار شد كه آخرش با هزار بهانه او را بيرون آورديم.از اون موقع به بعد اسم دايي بهار شده دايي امير و بهار عاشق اينكه بريم پيش امير.مامان سيما يك لالايي براي بهار ميخونه و براش اسم تمام اعضاي فاميل را ميگه و يكيش شد دايي امير.با اين ريتم كه بهاري لا لا داره لالايي داره.بهاري باباداره بابا محمد داره بهاري بابا داره بابا نصراله داره و الا اخر تا بهاري دايي داره دايي امير داره) مامان سيماشون آخر شهريور رفتند سوريه و بهار يك هفته مهمان مامان مهري بود و كلي بابابانصراله بازي كرد . رفته بوديم خونه مادرجون من و باهم رفتيم سر مزار پدربزرگم و وقتي برگشتيم با عمه خديجه( كه يهار ياد گرفت بهش بگه عمه اديجه )برگشتيم خونه و مادرجون سر راه پياده شد و ما بهواي كليد عمه خديجه اومديم كه رسيديم خونه ديديم كليد نداره ايستاديم سر كوچه تا مادرجون بياد كه بهار حسابي با خاكهاي ساختمان سر كوچه شون تا ميتونست بازي كرد و كم مونده بود خاكها را بخوره .عمه گفت بيا بريم به پسر خاله آقا مجتبي بگيم بره بالاي در خونه مادرجونشون و در را باز كنه . اون بنده خدا اومد در را باز كرد بعد از اون بهار هر جايي ميشينه بلند ميشد ميگفت مادرجون آقا بالا در باز.اين شد نقل مجلس خونه مامان مهري و مامان سيماشون.بعدش هم حسابي با شير آب حياطشون بازي كرد و خودش را خيس كرد كه نگو و نپرس .اين شير براي ما نوه ها همه خاطره انگيز است و همه باهاش عكس داريم.شب هم كه ميخواستيم برگرديم من لباس عمه خديجه را پوشيده بودم و در آوردمش شستم و پهن كردم روي بند .بهار باگريه كه اين مامان .برش داشت و ما با پنهان كاري برگردونديم به عمه.از دست اين دختر . بهار اين ماه اسم با با نصرت هم ياد گرفته و ميگه بابا ددت.باباددت.هرچي بهش ميگيم نصرت ولي باز ميگه ددت.
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 8:7 توسط مامانی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مرداد ماه امسال نيز گذشت و ما با بهار زندگي را واقعا زيبا و ريباتر داريم ميگذرونيم بابت اين نعمت بزرگ چگونه شكرگذاري كنيم فقط خود خدا ميدونه ؟ بهار داره هر روز بزرگ و بزرگتر ميشه و شيرين و شيرين تر . در اين ماه با تلاشهاي بي وقفه خاله هانيه ياد گرفت كه بگه آلا.آلا.و خاله هانيه از ذوق براي بهار دو تا جوجه كوچولو خريده و يك ليوان يادگاري با عكس بهار روش.واي اينقدر قشنگ با جوجه ها ارتباط برقرار ميكنه كه نگو و نپرس سرش را ميگيره جلوي قفسشون ميگه دا .جو جو دا .و بوسشون ميكنه. همه حيوونها را ميشناسه حتي اگه شكل عروسكيش روي شيشه اي چيزي باشه .بلافاصله صداشون را در مياره هنوز اسمشون را ياد نگرفته و با صداشون ميگه مثلا ما ما يعني گاو .يا بع بع يعني بع بعي.يا قار قار . تابستون امسال چون مامان سيماشون شهميرزادن .بهار هم با اونها اونجاست مادر حال رفت و آمد .صبحها كه بيدار ميشه همه اميدش به اين كه بابا محمد هست يا نه؟به مامان سيما ميگه بابا هست؟بعد با بابامحمد ميرن جوجوهاي همسايه ها را ميبينن .بعد ميرن شهر گردي و هر جايي حيووني چيزي داشته باشه ميايستن و ميبين .تو راه شهميرزاد يك جايي هست كه دوتا اسب هميشه در حال چرا هستند و بهار اصلا شب ،روز از اون منطقه رد ميشيم ميگه پيتو پيتو و بابايي و بهار پياده ميشن و ميرن تا جلوي اسبها تا بهار اونها را ببينه و بعد بايد با گريه از اونجا بريم. بهار و آرتان هم مثل هميشه كودكانه با هم بازي ميكنن و بسيار دوست داشتني باهم برخورد .آرتان در كمال حسودي ولي بسيار بسيار مهربان با بهار و بهار زودتر از اسم مامان سميرا و بابانصرت اسم آكان را ياد گرفته.خيلي خيلي آرتان را دوست داره و وقتي ميان خونه مامان مهري شون نبايد ما از اونجا بريم .اين سري كه آرتانشون اومده بودن بهار و آرتان كلي با هم بازي كردن و كلي توي حياط بازي .رفتن هوهو چي چي ديدن و كلي ذوق و بهار كه تازه راه رفتن آموخته و هنوز گامهاش قوي نشده بدو بدو دنبال آرتان . بهار در كتاب خواندن تبحر پيدا كرده و كتاب را درست دستش ميگيره و براي خودش صفحه ميزنه و خيلي قشنگ تا جايي كه ميتونه ميخونهالبته با زبون خودش .وقتي ميريم باهم لا لا كنيم ميگه مامان دصه. از نكات خنده دار بهار بگم كه ما در شيشه مائ الشعير آب ريخته بوديم و داشتيم ميخورديم كه بهار گفت مامان اين و من هم آب را ريختم توي ليوان كه دختري بخوره و ما حالت تمسخري به من گفت مامان آب .يعني او همون مائ الشعير را ميخواست . بهار و بابانصراله ميرن شير تمام گاوههاي خونه مامان مهري را ميدوشن و براي ما توي كاسه ميريزن و ميارن كه بخوريم.به حالت جيزي جيزي جيزي جيزي.ياد گرفته وقتي م م ماماني را هم ميخوره ميگه جيزي جيزي .
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 8:7 توسط مامانی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بهار من عاشق کتاب خواندن .عسلک مامان میدونه که کتاب را کدام وری در دستش بگیره.حتی در تاریکی.ظهرها و شبها وقتی میخواهیم بخوابیم قبل از م م خوردن برای بهار کتاب میخونم و اون هم تا جاییکه هوس شیر خوردن بهش اجازه بده گوش میده بعدش اونقدر م م میخوره تا میخوابه.مامانی من جدیدا وقتی خوابش میاد خودش کتابی را میگیره و میره روی تخت و بعد من را صدا میزنه مّا مّا. (الهی تصدق مامان گفتنت)
بهار درحال خوردن ظرف ماست (تیر۹۰) سوم تیر عروسی خاله مریم بود و خترداییها و دختر خاله ها جمع بودیم وکلی بهمون خوش گذشت.بهار بعد از مدتها نی نی کوچکتر از خوش دیده بود(الینا جون) و کلی بهش ابراز احساسات میکرد ونی نی میگفت ومن فکر میکردم حسودی بکن من بغلش کنم ولی نه مرتب بوسش میکرد و اولین بار بود که بهار کسی را بوس میکرد .در عروسی هم کلی ذوق کرده بود و مردونه که رفته بود کلی با بچه های اونجا بازی کرده بود.
بهار و نیما روی صندلی عروس و داماد(تیر۹۰) مامان اینا تابستونی را بیشتر شهمیرزاد سپری میکنن و ما مجبوریم بهار خانوم را ببریم اونجا و ما برای کارمون رفت و آمد میکنیم.بهار کلی اونجا بهش خوش میگذره و بابابا و مامان میره بیرون و کلی جوجو و بع بع و ماما و خلاصه برنامه دارند روزها .مامان میگه از خواب که بیدار میشه میگه بابا یعنی باباهست وقتی مامان میگه آره خیالش جمع میشه و دوباره راحت میخوابه.باباش هم که میاد میگه د د د د یعنی بریم بیرون یک نیم ساعتی جلوی در ماشین سواری میکنن و بعد میان داخل خونه. یه روز میخواست حواسش را پرت کنه و بابایی بهش میگه باباجون سوییچ ندارم.بابارا اشاره میکنه بیاد بالا.باباهم خوشحال که بهار خانم از هوسش تموم شده و میان خونه .بهاری اشاره میکنه با جاسوییچی و که سوییچ را بردار و بریم حالا پایین.نمیشه به هیچ وجه سر این نانازها را گول مالید. نیمه شعبان هم رفتیم طرف ورامین خونه داییم اینا.کلی توی راه به بهار بع بع وعده دادیم که خلاصه دیدیم و بابابامحمد رفت و کلی بهشون غذا دادندو بهاری من سرکیف سرکیف از دیدن حیوانات شد و بعدش توی راه شروع کردیم به شعر خوندن (معمولا بهار راه های طولانی را زیاد دووم نمیاره و حوصلش بیشتر از یک ساعت سر میره)مامانی من اولین بار جمله گفت شعر شبها که ما میخوابیم آقا پلیسه بیداره را باهم میخوندیم که بهار بعد از چند با رخودش ادامه میداد که آًقا پ س ه بیدداره.اونجا هم برخلاف تصور من که حتما غرغر میکنه و اصلا راحت باهاشون نیست با امیر (پسر داییم) اونقدر جور شده بود که وقتی باهم رفتیم بیرون بغل او میرفت و ما را تحویل نمیگرفت و مرتب صدا میزد اااااااااااامممممممسییییییییی.بردیمش شهربازی و کلی سوار اسباب بازیهاش شد و ذوقو شوق زیاد من فکر میکردم براش زود باشه ولی بهارم کلی کیف کرد.
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 12:58 توسط مامانی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بهار دیگه کاملا چهاردست و پا رفتن را از یاد برده و حتی یک قدم هم چهاردست و پا نمیره.(بقول خاله هانیه وقتی بچه راه می افتد دیگه بزرگ میشه و آدم کلی دلش برای چهاردست و پا رفتن لک میزنه) و آنقدر ذوق در راه رفتن داره در حد بینهایت و در خیابان عاشق تنها راه رفتن و اینکه دستم را ول کنید. و توی مغازه ها و فروشگاهها هم که دیگه نگو نپرس ما میترسیم زمین بخوره و او خیلی شجاع چنان گام برمیداره توی هر مغازهای سرک میکشه که انگار دنیا را بهش میدهند .چه لذتی داره با بهار پیاده روی در پوست خودم نمیگنجم وقتی این صحنه را میبینم که مثلا بهار با باباش داره راه میره وتو نظاره گر صحنه ای.یا از دور میبینی که دست مامان سیما و بابا محمدرا گرفتند ودر خیابان بهار را راه میبرندو بهار خندان و سرحال.خدایا چه جوری من شکرگزار نعمتهات باشم .شکر شکر شکر.هزاران بار و هر بار با هزار زبان شکرت.
بهار من وقتی از خواب بلند میشه بابا یی چند بار پشتش دست کشیده و ماساژش داده و حالا هر وقت مامان سیما ازش میپرسه مامانی کجات را ماساژ بدهم اول اشاره میکنه پشتش بعد شکمش و دوباره پشتش.مامان میگه یه روز جلوی تلویزیون خوابیده بوده و مامان را صدا میکنه ماما.مامان میاد ببینه چیکارش داره اشاره میکنه به پشتش که برام ماساژبده بعد میگه ایندا. تعطیلات خرداد(۱۴/۳) را رفتیم زیراب خونه عمه میناشون و بهار و آرتان آنقدر ذوق کردند وقتی همدیگر را دیدند که بهار یک روزه یاد گرفت بگه آکا (آرتان را صدا میزد)/ارتان هم چندین بار به من گفت زندایی من دلم برای بهار خیلی تنگ شده بود.خلاصه از دیدن حیوانات و جنگل و گشت و گذار کلی لذت بردند.بهار چشم باز میکرد میگفت آکا تا بعد از کلی شیطنت و بازی به زور بخواب میرفتند. بهار عاشق کتاب خوندن و خیلی خیلی کتاب را دوست داره .میبینم که به حیوانها علاقه خاصی داره سعی کردم کتابهایی را براش بگیرم که بیشتر عکسهای حیوانات داره و خیلی ذوق میکنه و او قبل از صفحه بعد صدای حیوانش را در می آره.و مثلا گاو را که میبینه اول میگه باآآآ باآآآ بجای ما ما بعد بابا نصراله یادشداده که شیرش را باهم بدوشند بصورت جیزیجیزی میگه جی جی (خونه بابا نصراله شون یک عکس چراگاه قشنگی هست که داخلش کلی گاو در حال چریدن هست وقتی میریم خونه شون با بهار میروند که گاو ننه آقا را بدوشند و شیرش را بیارند برای مامان مهری که بخوره .(بابا نصراله به یاد مامانش که خداوندگار اورا بیامرزد به مامان مهری میگه ننه آقا و دوست داره بهار هم یاد بگیره).
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 10:14 توسط مامانی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بهار
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 19:40 توسط مامانی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بهار را آوردیم خونه از اون بیمارستان لعنتی و هزارن هزار بار خدا را قسم دادم که دیگه تا آخر عمرش پاش به بیمارستان باز نشه فقط به گفته یه پرستار (فقط موقع زایمانش بیاد ولی اون پرستار نمیدونست که گفته من همیشه به اینه که من دخترم را شوهر نمیدهم).بهار جونم چهار دست و پا نیز اولش یادش رفته بود و دو قدم که میرفت خودش را روی زمین ولو میکرد تا رفت سرحال بشه یه یک هفته ای طول کشید .دخترکم خاطرات اون روزها هنوز همراهش بود یک شب یکم شیری که خورده بود آروغ زده و یکم اومد توی دهنش چنان بغل من پرید و گریه ای سر داد که نگو نپرس .ولی با همیاری مامان سیما در رسیدن به بهار و دادن غذاهای مقوی(عصاره گوشت و این چیزها )الحمداله کم کم سر حال شد .
برای بهار امسال تولد عمومی نتونستیم بگیریم و تولد با مامانی هاش و خاله اش و عمه مریم جون برگزار شد (۸ اردیبهشت).به ما خوش گذشت به بهار نمیدونم . بهار دقیقا روز بعدش شروع کرد به سرفه کردن و احساس سرما خوردگی در وجودش جلوه کردو ما هراسان بردیمش دکتر بهارم دوباره شروع کرد به انتی بیوتیک خوردن وای تقریبا یه یک ماهی هست بهار داره آنتی بیوتیک میخوره .از قبل از مریضی اش بعلت شب بد خوابی هایش بردیمش دکتر و بهار چنان ازش ترسید که نگو و نپرس بعد بیمارستانش و بعد حالا .یه شربت حساسیت بنام کیتوتیفن هم که داد که تا دو هفته بهش دادیم.و الحمدایه خیلی بهتر شد. بهارم در شب۱۵ اردیبهشت ۹۰ در شهمیرزاد اولین گام زندگیش را برداشت و من را چنان شعف زده کرد که نگو و نپرس کلی نگران بودم که چرا تنهایی راه نمیرود.و حالا ...وای خیلی خوشحال کننده بود خدایا خودت هیشه همیشه نگهبان تمام فرشته کوچولوهای دنیا باش. ۲۰ اردیبهشت هم بهار را بردیم برای واکسن یکسالگیش بعلت مریضیهاش با دکتر مشورت کردیم و گفت تا یکماه دیرکرد موردی ندارد و ما گذاشتیم الان و خدا را صد هزار بار شکر که این واکسن اصلا اذیتش نکرد و انگار نه انگار فقط بهار وقتی وارد درمانگاه شد و محیط را دید شروع کرد به گریه بد کردن مثل زمان بستریش که حتی وقتی پرسنل خدماتی بیمارستان برای تمیز کردن هم می آمدند بهار شروع می کرد به ترسیدن و گریه کردن که نگو و نپرس. برای دخترکم خاطه بد بیمارستان میمونه .خدایا چه دنیای بدی. بهار زبونش شیرین شده از بیمارستان که اومدیم به این ور آب که میخواد میگه آپ بیده آپ بیده پیشی چی میگه: می می می خروس چی میگه: قخو قخو به توپ هم میگه تو تو .توی جاده داشتیم میرفتیم که بهار شروع کرد به تو تو گفتن دقت که کردم اشاره میکرد به توپ روی سیمهای برق .دخترکم حواسش از من خیلی جمع تر. اینقدر هم قشنگ و زیبا یاد گرفته بگه با با که میگه وابا وابا مامان هم با معنی میگه ما ما وقتی هم شیر میخواد میگه مٌْ مٌ و نگاه نمیکنه کجاست لباس من را میگیره و میگه که یالا بهم بده. عاشق گشت زدن بیرون و پارک رفتن بعدازظهر ها یا بابا نصراله اش میاد باهم میرن پارک یا با من . با کالسکه دنبال هرچی جو جو و پیشی توی کوچه باشه میکنن و بهار کیف دنیا را میکنه .تازه تاب تاب عباسی هم که حتما باید سوار شه و اوهم با تو میخونه تا تا عبباشی تا تا عبباسی . مامان مهری براش یه کلاهی دوخته بهار یه مدتی این کلاه را سرش نمیگذاشت .تا اینکه بهش میگه مامان سرت بگذار بریم جو جو ببینیم حالا هر وقت دلش هوای بیرون میکنه میره کلاه را میاره و میگه دو دو دو. مامانی یکسال از ورودت به خونه گذشته و هر روز هر ثانیه بیشتر بیشتر وجودت را توی خونه جلوه گر میشه.الهی همیشه همیشه همیشه سالم قبراق سرحال باشی و من و بابایی بتونیم تا اخر عمر حامی تو باشیم.که الهی بتونیم .
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 10:54 توسط مامانی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اولین عید را با بهار در زیراب گذروندیم.مامانم اینا که عازم کربلا شده بودند و ما تنها بودیم .با عمه مریم جون و مامان مهری شون رفتیم زیراب.به بهار که خیلی خیلی خوش گذشت بهار م عاشق حیوانات هست.و زیراب پر است از حیوانات جور واجور .بعبعی که بهار میگه بع .به جوجو که خیلی قشنگ میگه دودو. غاز-بوقلمون- گاو-پیشی و... بهار ما را مجبور میکرد که ببریمش بیرون بهار اونا را ببینه.با بابا بزرگ و باباش که میرفت بیشتر ذوق میکرد تا با من .من خودم ذاتا از حیوانات میترسم .هرچه قدر هم سعی میکنم جلوی بهار نشون ندهم ولی نمیدونم چه جوری بهش منتقل میشه.
بهار خندون دندون دار.(زیراب فروردین ۹۰) بهار و زهرا
مامانی من هیچی و هیچ کس نتونه هیچ وقت تو را بترسونه قوی قوی قوی باش. دخترکم دندونهای ۵و ۶ اش تا اخر این ماه هم جونه زد و وقتی میخنده اینقدر قشنگ میشه و میخوای اون صدفهای قشنگش را بخوری. بهارم دیگه قشنگ تمام اثاثیه و دیوارها را کامل میچسبه و هرجا بخواد بره میرود و افتادنهاش خیلی کمتر شده . داره یواش یواش حرف میزنه صدای هاپو که هاپ هاپ میگه. بهارم در شب روز ۲۸/۱/۹۰ شرایط خیلی سخت و بدی را تجربه کرد .اصلا نمیدونم چرا اینجوری شد از صبح تا شب خیلی خوب بود کلی شیطنت و بازی (مراسم فاطمیه خونه عموشون) و شب ساعت ۸.۳۰ یکدفعه کلی بالا آورد گفتم چیزی نیست و حتما رو دلش چیزی مونده نیم ساعت نشده دوباره وای خیلی وحشتناک بود من و بهار خونه تنها بودیم بچه ام خودش هم از این وضعیت میترسید هیچی بهش ندادم فقط یکم شیر دادم که باز بعد از نیم ساعت بالا اورد به دوست دکترمون خبر دادیم و گفت براش قطره متوکلوپرامید بگیرید بردیمش توی ماشین و گفتیم قطره میگیرم و بگذار بخوابه توی ماشین و راحت تر باشه شیر هم نخوره.خلاصه بهش دادیم و آمدیم خونه تا ساعت ۱.۳۰ بامداد خوابید ولی چندین بار بالا میآورد و اخرش فقط آب زرد .بردیمش بیمارستان اونجا بهش یک آمپول زدند و گفتند تا ۱ ساعت دیگه خوب میشه و مشکلی نداره.وای نه خوب نشد تا ساعت ۵.۵ هرچی دعا و نذر و نیاز بلد بودم میکردم که دیگه این دفعه دفعه آخرش باشه ولی نه توی خواب بالا میاورد.اخرهاش من و همسر ترسیدیم نکنه آب بدنش کم بشه چون آب زردی که بالا میاورد خیلی غلیظ شده بود .بهار را میدیدی رنگش زرد زدر بیحال بیحال.وای چقدر بد .وحشتناک بد نمیدونم چی بگم .بردیمش دوباره بیمارستان گفتند بهش سرم بزنیم وای چه حالی شدم من وقتی این را شنیدم.الحمداله بار اول رگ زود پیدا شد تا ساعت ۱۰.۵ -۱۱ صبح سرم میرفت بهار تا ۸-۹ خوابید بلند که شده بود واقعا تشنه اش بود بی محبا آب میخواست به شیشه آب چنان اشاره میکرد که دلت کباب میشد .خلاصه نگم از بعدش که گفتند که باید بستری بشه و من با امید مرخص شدن رفته بودم نماز بخونم که بهار همون یه ذره شير وors ای که خورده بود بالا اورده بود بردیمش بخش اطفال و از رگ پیدا کردن دوبارش که دل من را کباب کردند و از بی تابی های بهار برای خوردن شیر و ندادن دو روزه شیر به بهار به گفته دکترها و ترس من از بالا آوردنش .بهار اونقدر تشنه اش شده بود که آپ را اونجا یاد گرفت و به شیشه آب میگفته آپ آپ و ما مثل شمر نمیتونستیم بهش آب بدهیم.از رگ گرفتن روز آخرش که دیگه ننویسم.از بی تابی بهار برای رفتن بغل باباش وقتی از بیمارستان میرفت.و.................بالاخره در روز ۱/۲/۹۰ دقیقا مصادف با تولدش بهار مرخص شد.اخرش هم نفهمیدیم از گوشش بود(میگفتند چون خوابیده بهار شیرمیخورده عفونت داشته) یا از ویروس یا چیز دیگه که دقیقا در یکسالگیش میچشید و ما چه پدر و مادر بدی بودیم که بهارم این جوری شد؟
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 10:43 توسط مامانی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دختر کوچولوی مامان داره دندوناش کامل میشه علاوه بر ۲ تا پایین ۲تا بالایی هم در اومدند.و وقتی میخنده قشنگ دیده میشه .
دختر مامان یاد گرفته که همه چیز را نگه داره و راه بره اولش خیلی با احتیاط و بعدش با یک دست میگیره و راه میره .خدایا هر لحظه سلامتیش را از تو میخواهم.و حافظ و نگه دار لحظه لحظه هاشون باش. از کتاب خواندن بینهایت لذت میبره و ذوق میکنه.کتاب تاتی ها رو که عمه مینا جون براش گرفته خیلی دوست داره با چنان ذوق و سرو صدایی کتاب را میاره براش بخونی که نگو و نپرس.توی کتاب تاتی که جورابهایش را در میاورد او هم اشاره به جورابهاش میکنه و اگه داشته باشه از پاهاش درمی آره.یه تاتی دیگه هم که دالی میکنه و بهش میگی مامان چی کار میکنه سرش را یه ور میکنه میگه دا.تازه واسه هرکی که بگی با دا گفتن سرش را یه وری کردن دالی میکنه.اینقدر قشنگ میگه که قند توی دلت آب میشه و میخواهی یه لقمه چرب و نرمش کنی.میترسم خدایی نکرده تا دخترم بزرگ شه اونقدر که من میخورمش چیزی ازش نمونه. ناناز مامان یاد گرفته که وقتی بهش میگی بعبعی چی میگه؟آروم میگه بع و خیلی بهت افتخار بده با صدای بلند میگه بع بع. ناز من یاد گرفته که چشمهایش را نشون بده چشمک میزنه وقتی بهش میگی اخم کن اونم ابروهاش را پایین میاندازه و برات اخم میکنه.دهانش و دندونهایش را باهم نشون میده دهانش را باز میکنه. تازه وقتی روزها میخواهیم بخوابیم و داره شیر میخوره و میگم مامانی لالا کنیم چشمهایش را به زور میبنده و زیر چشمی نگاه میکنه که من چشمهام بازه یا نه؟ در مورد غذا خوردن هم که تقریبا وقتی خیلی گرسنه اش هم که هست روی صندلی غذایش آروم میشنه تا اخرین لقمه میخوره ولی وقتی نخواهد بشینه اونقدر غر غر میکنه و دست به دامن من و بابایی میشه که بیاریمش بیرون.عاشق استخوون مرغ و دوست داره یک کم که مک زد دوباره توی خورشت بزنیش و دوباره بهش بدهی و اگه ازش بگیری چنان گریه ای سر میدهد که نگو . همچنان عاشق بچه ها و وقتی با مامان بزرگهاش میره بیرون با چند تا از بچه های کوچه دوست شده یکی فاطمه و یکی کیمیا .وقتی میبینی شون گزارش بهار را بهت میدهند که با مامانیهاش کجا رفته و چیکارا کرده.و بهار را ول کنی میگه من پیش اینها باشم و اصلا خونه نیاییم.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 10:38 توسط مامانی
|
|
|||||
|
|||||